از صبح که بیدار شدم انگار یه چیزی تو دلم سنگینی میکرد. من خیلی وقته به زندگیم عادت کردم و سعی کردم دیگه با واقعیت های زندگیم کنار بیام . مثلا وقتی مجرد بودم هیچوقت فرصت نکردم اصلا به ارزوهام فکر کنم یا حتی به شوهر ایندم چون سنم انقدر کم بود که هیچوقت فکر شوهر یا ازدواج هم نبودم.حتی وقتی شوهرم دادن باز هم باور نمیکردم که دارم ازدواج میکنم.گذشت و گذشت تا چند سالی بزرگتر شدم و تازه فهمیدم چقدر ارزوهای نساخته داشتم که حتی وقت نشد بهشون فکر کنم. منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ممیز دانلود سرا بهروز جونز چوکوچوب اژانس اوج ارام